تبليغاتX
نامه هائی که بدستت نرسید .
تقدیم به تو که مرا در دادی تا خودت روشن بمانی
نقاشی زیبای دختر ایرانی----نقاشی زیبا از دختر ایرانی در حال خواندن نامه در باغ سرسبز و خانه ای با تمام خصوصیات هنر ایرانی - این اثر بدیع و زیبا کار هنرمند خوب و پر افتخار ایرانی مهرداد جمشیدی است - تقدیم به همه مادران و دختران خوب ایرانی



امروز دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:39
آقا ..:: م-شیدا ::..

یک عمری دنبالت می گشتم                      پشت سکوت هر ترانه               

اسم تورا نقاشی می کنم                            میان غزل های عاشقانه

لطفا خنده هایت را شاعرانه کن عینکت را بزن دارم بعد از مدتی بی خبری وکوتاهی برایت نامه می نویسم

لیلا سلام

نگاه جیوه ای ائینه از من می کریزد .ایا ائینه شهامت پیش روی ائینه ایستادن را دارد ؟ این سر گشته دربدر انقدر تورا می خواهد که گاهی یادش می رود که بتپد !

طنین نگاهت در ازدحام واژه هایم می پیچد ومن به تو فکر می کنم وتو به نقاشی تازه ای که روی دیوار قلبم کشیده ای . ارتفاع نگاه من به اخرین بوم تو پیوند می خورد.

چقدر دلم می خواست مرا می کشیدی !

دستانم را می گرفتی وبا خود به سوی خوشبخت ترین دقایق خوشبختی می کشیدی بی انکه دقیقه ها لحظه ای چشم روی هم بکذارند سازها فرصت استراحت داشته باشند .عشق یعنی صداقتی که روی پای نگاه توروی پوست روزی جاده می گذارد وعشق یعنی همان اخرین بوم توکه با ارتفاع نگاه من پیوند می خورد.

عشق به سراغ همه دلها می رود وشاید ان روزتوهم باشی .توکه یک اسمان عشق را به من اموختی وبه نقاشی  هایت اواز خواندن را اموختی .شاید ولی عشق کمی بی رحم تراز ان است که ما به یاد داشته باشیم وتو در نقاشی هایت کشیده باشی.

حرف اخر . اگر همه چیز وسوسه ات کرد سعی کن این دوکلمه را از یاد نبری م شیدایت هم بی تومیمیرد وهم برای تو .

حالا قلم ورنگ در دستان توست شعر انتظار را کوتا بنویس واسمان عشق را ابی نقاشی کن ...

 




امروز یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:5
آقا ..:: م-شیدا ::..

بنام انکه کلام را افرید تاعاشقانه بنویسم 

تا عاشقانه نفس بکشم

تا عاشقانه زندگی کنم...

تا عاشقانه تورادوستت بدارم ...

بهانه عجبی ست

بهانه تو

چند صبا حی ست که یاد کودکی ام افتاده ام .دل مشغله های بازی های کودکانه حسرت ایستادن روی پای خود.ارزوی بستن بند کفش بی دست پدر ....

چه زود گذشت این همه خاطره ها

چه ساده فراموش کردم این همه بهانه را....

تا توامدی . با امدنت یک دنیا بهانه به سراغم امد

بهانه دیدنت حسرت بودنت...

یادم می اید. روزی را که کنج دیوار ساعتی انتظار تا شاید بیای وبگذری از نگاه هراسان عاشقم

چگونه امدی چگونه اسیرت شدم چگونه اواره ام کردی وچگونه رفتی ...

امدنت را نمی دانم. امارفتنت هنوز درباورم نیست!

تو امدی وندانستی با تو اغاز شد نبودنم . امدی ندانستم چگونه درچشمان تو گم شدم ...

انگارسالهاست که به بهانه توبه جستجوی خود رفتم...

تو امدی همسایه پروانه هاشدم ...

وتورفتیوهزاران بهانه بردل ماند وهزارحسرت نگفته وندیده وهزاران حرف نگفته...

های لیلا ...

دختر افسانه های بهاری کجای تا بشنوی این همه حرف وحدیث عاشقانه را...

می دانی؟! سالهاست که دل بهانه تورا میکند ارزوی لبخندت دیگر سرمشق تمام نوشته هایم شد. می دانی ؟ دیگر باور دارم در روزگار بی کسی دل گرفتی . رسم معمول وحسرت هرکارهرروز شده است ودل زمزمه های عاشقانه رابه باد یاد اوری می کند...

دیگر باور دارم نبودنت را یک واقعیت است ورفتنت خیال نیست حال روز غریبی دارم حال روز بی کسی . نمی دانم . یا دل من گرفته است یا هوا هوای عاشقی است ...

می دانم که در پس تمام حوادث عشق رویا نشته است عشق شعله می کشد وتورا در حسرت یک دیدار بر اتش می کشد .ودرغربت شکستن یک نگاهی تاشاید بیاید تا تورا به مهمانی چشمانش دعوت کند روز گاری عجیبی ست ...

می دانم که دیگر حوصله ای حرف هایم در تو نمانده ومی دانم که دیگر حتی از سرکنجکاوی هم سری به نوشته هایم نمی زنی ...

امابااین همه بازهم برایت می نویسم . پیشترها با نگاهت نقش می زدم نوشته هایم را ولی امروز مانده ام با یک دنیا حرف ناگفته...

هرچند باتو دیگر نه حکایتی است

نه پیوندی

صدایت هنوز یاداور روزهای خاطره است وشبنم

یادگاری شبهای مهتابی است خواب

نامت هنوز عاطفه ایست نوازشگر احساس

یادت منتی است . برسرخاطرات گذشته ام

نامت ارزانی دیگران

منت یادت را ازسرم مگیر

حرف اخر

لیلا ! نمی دانم چرا در طی این مدت هنوز منتظرت مانده ام تا شاید......

 

م. شیدا




امروز سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:4
آقا ..:: م-شیدا ::..

seti



امروز دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:43
آقا ..:: م-شیدا ::..

شیشه را پاک می کنم

زنی می اید در باران

و...

دنیا چه کوچک است از پشت شیشه غم گرفته من

امشب چشم هایم را

بتو عاریه می دهم

تا دنیا را

بهتر بنگری

............................................................................................

دستهایم برایت شعر می نویسد

اما توهرگز نخواهی خواند

اتش عشق در چشمانم غوطه می زند

ولی تو هرکز نخواهی دید

نه تو هرکزمرا نخواهی فهمید

ومن با این همه اندوه ازکنارت خواهم گذشت

وبازتو درگ نخواهی کرد

.....................................................................................



امروز دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 9:47
آقا ..:: م-شیدا ::..

نازنین لیلا بی خبر نباشی بعضی ها عجب سر زنشم می کنند .می گویند که تاهنوزهم عاشقی فکر می کنم که حسودی شان می شود که توهرچه سنگ می زنی مرا ومن عاشق تر می شوم.انها هنوز نمی دانند که همه دیوانگان رانمی شود با سنگ راند" بعضی های شان با سنگ زدن دیوانگیشان چند برابر گل می کند ومی شکفند وبزرگ می شود . بزرگ عین تو .عین اسمت .عین چوگانی .عین شیدای م شیدا.

اما از خدا که پنهان نیست از توچه پنهان کنم همیشه نگاه تو بدنبا ل کسانی است که نگاهش درپی دیگری است تو نگو که برایت نگفتم در چهل ششمین سطر نامه بیست دوم برایت نوشته بودم که دل در کسی مبند که چشمانت را قبله موقت شان کند. در سی و دومین سطر نامه ای پنجاه پنجمین  هم برایت نوشته بودم که شتر بانانی که از مزار امده تورا دیده اند که در دشت های انجا در پی ابی اما بدنبال سراب می گردی .

بارها برایت گفتم ونوشتم که به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد دستی را پذیرا باش که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

کاش در این دنیای وانفسا یکی پیدا می شد که بتومی گفت که سناسنامه ادم ها بخشی ازمعصومیت چشم های انهاست . سر زنشت را به روز گار می سپارم واین را با یقنی باور نکردنی می نویسم .بی انصاف .بدترین واژه ای است که دلم می اید برایت بنویسم .

شکایت نمی کنم اما ...

ایا واقعا نشد که در گذرهمین همیشه بی شکیب

دمی دلواپس" تنهای" دستهای من شوی ؟

نه به اندازه تکرار" دید ار همصدای" نفسهای مان!

به اندازه زندگی ...

واقعانشد...

واقعا انعکاس _ سکوت

تنها حاصل _ فریاد_ ان همه ترانه

روبه دیوار خانه شما" نگو که نامه های نمناک .من به دستت نرسید نگوکه باغچه شما

از اوار .ان همه باران

قطره ای هم نصیب نبرد

نگوکه نا غافل ازفضای فکرهایت فرارکردم

من هنوز همین جا ایستاده ام

کنار همین پنجره رو به خانه شما

کنار همین بید ها شعرها شکوه ها

هنوزهم فاصله ما

همان نه  شماره پیشین است### 0752710  

دیگر نگو که در گذر گریه ها گمش کردی

نگو که نشانی محله ما را از یادبردی

نگو که عنوانی نامه های غبار گرفته ای ما

در خاطرت نماند

اری . خلا صه ی تمام این فراموشی های نگفته

حرفی شبیه " دوستت نمی دارم " تو

ایا ؟

درهمان گفتگوی دور_ گلا یه وگریه نیست ؟

من سرخم می کنم اما توزیر وفایت زدی من می شکنم اما این توی که شکستی من میرم تا تومرا کشته باشی.توهر گونه حقی برگردنم داری وکیل همیشه پیروز بی دلیل. عمر غصه هایت کوتا باد الهی سایه اسم بی وفایت از سرواژه های وفادار من کم نشود در شبی بارانی پائیزی این دیوانه شیدا تورا عجیب کم دارد

با یک دنیا گل سرخ برای حس قشنگ شاعری که تا یاری ام داد که این نامه را پایان برسانم هرچه کردم نامش را نامش ندانستم

م.شیدا 




امروز دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:47
آقا ..:: م-شیدا ::..

لیلا: مدتی این مثنوی تاخیر شد .  . .

برای حضم لحظه ای که اغازش از تو نوشتن است

 

امروز از روز جهانی ات در اینجا تجلیل شد همه امده بود ند .به جز تو که در سفر بودی در میان جمع چشمانم بدنبال تو می گشت .در جمع ومن این بغض بی قرار جای تو خالی.ولی با انهم سایه نیشین خیال شده ای .هرروز روز توست هروقتی برگی می افتد مرغی بال بازمی کند در ختی شکوفه می کند هرروزی که عطر زندگی می وزد همان روز روز توست . امشب حرفهایم را به سبک دیگری برایت نقاشی کرده ام از چیزی دیگری متفاوت با انچه تا به حال برایت نوشته ام میخواهم سایه وار باتو افتابی نمایم

نمی دانم تو به دنیا امده بودی یانه نمی دانم صدای گریه زندگی تو گل لبخند را بر لبان مادرت نشانده بود ویا شاید مثل من چند سالی از کودکی ات می گذشت که< سا زمان ملل متحد>تصمیم گرفت <کنوانسیون>تشکیل دهد تا بتواند برای رفع تبعیض علیه همه زنها اقدام نمایند. حال انکه تو مشغول بازی های کودکانه ات بودی حدودی صد کشور دنیا جمع شدن برای امروز تو تصمیم های راگرفتند . امروزی که توبال های استعدادت وخلاقییت هایت خاک می خورد وبا انهم بال کشوده ای تا بر فراز اسمان زندگی  هوشمندانه پرواز کنی.

سا لها پیش دو لتهای عضوی کنوانسیون بیست سه کار شناس را از بین خود شان انتخاب کردند که در مورید حقوق سیاسی ومدنی واجتماعی تو قوا نبن را وضع کنند تا به بهانه دفاع از حقوق بشر برای رفع هر گونه تبعیض وبرابری کا مل زن ومرد تلاش نماید . لیلا تو هنوز سرگرم بازی های کودکانه ات بودی وسر گرم شانه کردن موهای عروسک هایت که اعضای کنوانسیون پرچم فمینسم را به نام زنان ودر اصل به کام مردان بلند کرد انها با نگا به انحطاط سریعی که غرب در اداب ورسوم خود داشت .نقش دوباره ای را برای زنان ترسیم نمودند تا زنها بتواند با تکیه براین چهار چوب که دیگر رد پای از ارزشهای حقیقی نداشت مزایای حقوقی خود را بدست بیاورند . ارام ارام زنها از خانه رانده شدند ونهاد های خانواده سست شد وکانون ان سرد وسرد تر گشت وزنها که سالیان درازی حقوق شان سلب شده بود علا قمند شد ند در تحولات اجتماعی وساختن جامعه نقش فعال داشته باشند ودر کنار ان از رفا مالی برخوردار شوند.نگا ه به این امید چشم زنان را بر هویت اصلی وعلت افرنیشا ن بست وانها را به گمراهی کشاند تا حق سلب شده خودرا در خیابان ها جستجو کنند زنها بدنبال پیدا کردن شخصیت ارمانی خود هویت اسمانی شان را گم کردند وباعث شدند مردان از این بیراهه رفتن ها نهایت استفاده را ببرد . تا انجا که در کشور های مثل المان کمتر مردی زیر بار تشکیل خانواده وپرداختن نفقه می رفت چون خواسته ودویدن وتلاش برای اسکان خانواده براورده می شد . در سستیم خانواده اختلال به وجود امد علت وجودی مرد وزن زیر سوال رفت وزنان ومردان به عنوان دوهمکار ویا دورقیب کنار یکدیگر قرار گرفتند وزندگی پرجدالی را شزوع کردند که دیگر خانواده در ان جای نداشت .نظام خانواده فرو پاشید .اما کنوانسیون به جای محدود کردن مردان روز به روز ازادی زنان را افزایش می داد وانها را در فضای خشونت امیز جسمی وجنسی بدون تکیه بر عاطفه مهر ومحبت وعشق یکه وتنها رها کرده ومی کند .                                      

لیلا من ! کم کمک تو بزرک شدی ودرجامعه تبعیض های که از کوه های سر زمینت بیشتر است نسبت به خود ت احساس می کنی .احساست درگ میکنم ومیدانم که سستیم اجرای ورزیم ها هریکی به نوبه  خود از خانه تا مکتب تا دانشگاهی اگر در کار باشد محیط کار به این تبعیض ها دامن می زد . لیلا حالا تو بزرگ شده ای وصدای کنوانسیون واضح تر به گوشت می رسد وتورا کنجکا وانه بر سر معاهده می کشاند ولی می دانم در همان گام اول با همه شعار های ازادی اندیش کنوانسیون دست های تورا بر هرگونه خلاقیت ویا اعتراض می بند د می دانم لایحه ها بر طبل برابری کامل زن ومرد می کوبد وگوش تورا از غوعا وهیاهو پر می کند وتورا هراسان به بدنبال خود می کشاند                                        

لیلا ! من می دانم که مواد کنوانسیون مقابل چشمانت رزه می روند ونهایت بزرگی وبرتری تورا دربرابر ی با مردان نشان می دهد  .      

لیلا! من این سخن را نه از روی تعصب مردانه بلکه می خواهم صادقانه وبدور از تعصب بتو بگویم که تو خوب می دانی که برابر شدن با مردان فقط تنزل دادن وجود گرابهای است که خداوند در همان درهمان روز خلقت برروح تو د میده واین ندای فطرت همواره درگوشت زمزمه می شد ولی این صدارا مادران امریکا ئی واضح تراز تو شنید ند وزود ترازتو وخواهرا ن ومادرانم به اعتقا د کردند وپرچم اعتراض شان را برعلیه این کنوانسیون برافراشتن . کم کم بسیاری از اندیشمندان وحقوقدانان غربی به گروه معترضین پیوستند ونقاط ضعف این کنوانسیون را با استد لال های حقوقی شان اثبات کردند.باز دراین روز ها صدای کنوانسیون از تریبون های مختلف به گوش می رسد نمی دانم که وسوه رفع هرگونه تبعیض رهایت می کند یا خیر ولی ماده های از این کنوانسیون که تورا به اطاعت محض وا میدارد ودهانت رابرهرگونه حرفی که خوشایند شان نباشد می بندد .اما در دیار مارفع تبعیض وخشونت رنگ بوی دیگر ی دارد.پس از فرو

پاشی دوره سیا ه طالبا نی شاید باورمند بوده ای که وضعیت تو در جامعه بهبود یابد . اما دیدیم ودیدی که در طی ا ین پنج سالاز نام وشخصیت تو در جامعه استفاده نمادین وابزاری شد در این مدت پنج سال از تو فقط در سخنرانی های اتشین وزد گذر در بعضی از محافل وگرد همای هاوورکشاب ها ومتینگ ها پرداخته شد وبه محض ترک محفل ومیتنگ پرونده شعارها وسخنرانی ها در همان محل بایگانی شد . وعده دیگر نیز با شعار های دفاع از حقوق زن با در یافت مبالغ هنگفت به نان نوای رسیدن                                                                                         

لیلا : نمی دانم تا به حال این سخن را شنیده ای که زن . زن زاده نمی شود بلکه نگا ه مردانه است که اورا زن می سازد ایا به نظر تو تعریف از زن همان تعریف رایج نیست که اکنون می شود .یعنی موجود دسته دوم که مرد نیست صر فا با داشتن خصوصیاتی جنسیتی از مردان متمایز می شوند. این سخن را نه به خاطر اینکه به تو تعلق خاطر دارم بلکه به این اصل معتقد هستم که مرد هم مرد زاده نمی شود بلکه نظام اجتماعی حا کم است که اورا مرد می سازد . غیرت ذایقه وحساسیت وفرهنگ ومنش مردانه می بخشد تا زن را زن بییند ورفتارش را بااو براساس همان تلقی وتعریف ونگرشی که از او دارند عیار سازد . تردیدی ندارم که این تلقی را معمولا با عرف وسنت واخلاق وحتی قانون توجیه می شوند . وبا روابط اجتماعی وسیاسی مانا وپایا می شود وبا اعمال زور وخشونت وسر کوب از ان پاسداری می نماید با قرائت خود خواسته به تقدیس وتوجه ان می پردازند ومی کوشد از ان به  مثابه بالا ترین فضایل انسانی بر تو هم به قبو لاند . مگر نه این است که انها هم مرد زاده نمی شود بلکه در متن مناسبات وروابط واخلاقیات وضوابط حاکم بر جامعه وتاریخ مرد پر ور ده شده اند . مگر این گونه نیست ؟                                         

به قول سهراب سپهری نگا ها را باید شست جور دیگر باد دید > لیلای من: حالا تو بزرگ شده ای وعده ای بتو اعتماد کرده اند وکیل رعایا شده ای وبر فراز قله زندگی ایستاده ای به کشور های بنگر که دست یاری بسوی کنوانسیون دراز کرده اند می بینی سر نوشت زنانی را که به ناله های مظلو مانه شان پاسخی داده نشد ودخترانی را که دست یاری طلبانه شان میان زمین واسمان رها مانده . لیلا سر گذشت زنانی را مرور کن که از فرد تشنگی به مرداب متوسل شدند ودخترانی که برای فرار از چاله به چا ه افتادند .                                                                             

حرف اخر: اینکه اگر خیلی از چیز ها وسوسه ات سعی کن این دوچیز را از تو نگیرد . زیبا دل درکسی مبند که چشمانت را قبله موقت شان کنند دل در شیدای به بند که ایمانش شده ای واغاز کسی باش که پایان تو باشد                                                                                  

شیدا تر از سطر اول                                                                                                                                                

م. شیدا                                                                                                                                                          

8مارچ 2007                                                                                                                                                       

                                                   

 




امروز پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:9
آقا ..:: م-شیدا ::..

توچرا این قد رزیبا شد های امروز

چرا چشمهای تو مرا به چرای سرمه دعوت میکند

دست کدام هنرمندی تمام تورا نقا شی کرد

من صحرا تنهای ام

تنهای در من قد م می زند

تو می ای از دامنت ستاره می ریزد

نگا ه من همه خلاصه رنج

نگا ه من بغض دریا ست

نگاه من از چشم ها ی تو

به دنیا امده است

 

 

مرا صدا کن

وقتی میخواهم ترا در میان کوهستان صدا کنم

مرا صدا کن

به خاطر قوانین عا شقانه جهان

صدایم کن

تا شبیه افتاب شوم

صدای تو عشق و لبخند است

صدایم کن

تا از گیا هان عبور کنم

صدایم کن  ا ه ای ناجی ترانه های جا ویدان

صدایت نازکتر ازدل پروانه ها ست

لب هایت د ر تخیل من می جنبند

 

 

در تمام لغت نامه ها سفر کردم

یک واﮋه زیبا می خواهم

تا اینکه شنیدم

تما م واﮋه ها

هم گام

هم صدا

می گویند

لیلا

 

لیلا لیلا لیلا

من از بلور عطر اگین نگاهت

با تو سخن می گویم

از فردا های نیامده

ازلحظه های که در مه مهربان عا شقی گم شد

حا لا تو با درخت

ریشه سوخته ای که به با غش بر گرد د

چه می توان گفت

 

خوش به دوستان به حال ....

بار عمت رابرشانه های کوه بگذاری کمرش خم می شود وحیرت می کنم ازخود م که خدا چه تحملی داده به من راستی روز گار خوش که می گذرد خبری ازما نمی گیری ...مهم است نه

وگرنه اواره ومجنون صد صحرا مثل من که سراغ گرفتن ندارد ازچه کسی سرا غم را بگیری چه نشانی های بد هی ؟ اقا خانم برادر .... م شید ای مرا ندیدی

خوش به حا لت وخوش به حا ل ان دوستان ویا چه می دانم دوستان جدید ت خدا کند که لا یقت با شند کا ش قد رت را بدانند گاش که می شد به انها می گفتم که چه قدر ما هی چقدر نازی  چقدر زلالی چقد ر جا نا نی نه تعریف نیست این تکلیف است این حقی است که تو به گردنم داری اگر نگویم بی انصافی گرده ام اگر نگویم به وظیفه ام عمل نگرده ام بگذار همه بد انند که با چه کسی طر فند تودریای به چشمانت سوگند قطع نگن بندبند وجودم به تو  سلام می کند کسی که از روز اول مشق زندگی می گرد دیوانه توبود دیوانه توشد ودیوانه توماند وبا انکه می دانم که هیج در اینجا معنا ی دیوانه شدن را نمی داند ...ان هم حتا تو ................... همین لیلا




امروز جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:43
آقا ..:: م-شیدا ::..

 

..

      هراسان

      درایستگا ه به انتظار ایستاده ام

      می ترسم بعد ازاین همه روز ماه

      چگو نه با تو روبرو شوم

     اما بلند کوجی که از دور می اید

      بدون هیچ توقفی

      به را ه خود ا د مه می دهد ...........                                                                     لیلا سلام! سفر خوش که می گذرد خبر ی ازما نمی گیری     مهم است نه..!!

       می خواهی بروی این راه این هم تو. بی بهانه برو بیدار نکن خاطره های خواب الوده      را .تنها    بدرقه ات خواهد یک جفت چشم . من خودم را جا می گذارم .تا هیچ کس نفهمد بازهم به سفررفته ای می خواهم ا زکنار همین پنجره با توحرف بزنم همین حا لا همین حالای که سکوت تنها صدای است که میشنوم .چند سا لی است که با حدود این صدا اشنا شدم .می دانی ا ین خودما نند سفری است که انتهای خوشا یندی با سوغا تهای گرانبهای دارد.میدانم بسیار سخت است برای من بیشتر.حالا تو هرچه می خواهی بگو .لیلا!

     کا ش می شد مهربا نی را لحظه ای درکنارت بو می کردم .می دانم که تو ازگذ رگاه بهار امده ای . درانتهای جاده نگاهم می دوی .نمی دانم چقدر دلم برایت تنگ شده ولی بغض سنگین را    گلویم را گرفته .گوه غمها بردلم سنگینی میکند

     در کنارم نیستی ارام باور می کنم چشمها ی خیس خود را....

      با اینکه ساعتی ازشنیدن ا ن صدای گرم ومخملی ات نگذشته است دلم ارام قرارندارد.می دانی امشب نیلی هم نخوابیده است این را می دانم شاید شبها به خواب نمی روند.ازامشب می خواهم صدای سکوت را بشنوم تا روزی که دوباره تنها وتنها صدای تومیان نت مغزم بازی کنند....

     چقدر سردم شده است .چقدرراه نرفته برای من باقی مانده است .چقدراین نوای صدایت زیبا بود ای من به فدای ان .

     م.شیدا ! گفتن ها یت دلم درتب تا ب عجیبی است .باز امشب چشمم می سوزد ولی هیچ دستمالی   نمی تواند چشمم را نوازش دهد . می شنوی لیلا ! با تو هستم با تو که از خودت هم خسته تری ....

        هنوز بغض ساده ای گلویم را می فشارد وهنوز راهی میان خیسم پیدا نکرده ای برای سبگ  شدنم .ها ی گجای لیلای من

         این همه سفر رفتن ایا راهی برای ما ند ن نیست .این را می دانم که تنها سکو تهایمان ما را  به  غربت چشم ها برده است

       با تو ام لیلا ! نخستین ترانه را زمزمه کن ما هردو از یک قبیله ایم از جای که متعلق به هیچ  کس  نیست ..!

      از جاده های تنهای باز هم پا به روی بیداریم گذاشته ای . ان قدر فرا وانی خوابت را دیده ام .ان    قدرزیاد با سایه ات راه رفته ام حرف زده ام ان قدر خیا لت را دوست داشته ام . ان  قدرزیاد تشنه   یک جرعه لبخند ت بوده ام که دیگر چیزی از خودت برایم با قی نما ند....

       بعد ازتو

      مثل فتیله این چراغ وشعله کبریت

      به پای قصه ها ی تو سوختم

      شهر زاد قصه گوی لیلا ی من

      بیا کنار خواب ها یم دو با ره قصه بگو

      ظرف ها را شسته ام

      این چا ی بر را گذاشته ام رو ی گا ز

      امروز پنجشنبه است

      د ه همین روزیست

      که به کا بل رفته ای

      حرف اخر :

       تما م اسما ن من خلا صه در چشما ن توست مرا قب شا ن با ش..!

  

 

                                                                                                       




امروز شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 0:3
آقا ..:: م-شیدا ::..

به کدام سمت                                                                                   


      به کدام سمت

      بروم

      شرق وغرب

      شمال وجنوب

 

      روبرو پشت سر

      همیشه وهمه جا

      توی ..تو

      لیلا...

 

    برگ ازدرخت خسته می پائیزبهانه است !

 

     سلام لیلا ..!

    در حالی که این نامه را برایت می نویسم نیلی به خواب سنگین رفته است من مثل همیشه در خیال تو غرقم .معین می خواندانگارازد ل من برای من میخواند...! .میخواهم ازت دور شم اما نمیشه ..  مثل تومغرورشم اما نمیشه ..هزارهزارباردل را شکستی  ..میخواهم که رنجورشم اما نمیشه ...دوستت دارم توئ بال و پرم ... دنیای منی ای تاج سرم ............... من هم میخوانم میخوانم هم گام وهم صدا با معین ...میخواهم ازت دورشم اما نیمیشه .....!!!

     میدانی . لیلا ! من زیبای تو را نه درائینه که در کستره قلبم به تصویر کشیده ام .دلم را ازسینه جدا خوهم کرد تا عظمت حضور تورا دران جا ی دهم .اینک در این شبی سیاه سنگین تمام اسمان شعرم عرصه خورشید عشق توست . وای کاش که  تواین را می دانستی ..........................................................................................................

     اکنون که تمام لحظاتم سرشار از تنها ئیست به تو می اندشم . بتو . لیلا ! کمی فکرکن به انهای که هیچ گا ه فرصت خدا حافظی را نیا فتند ...! وقتی که قلب های ما کوچکتر از غصه های ما می شود .وقتی که نمی توانیم اشک ها یم راپشت پلگهایم پنهان کنم وبغض هایم پشت سرهم می شکند وقتی احساس می کنم بد بختی ها بیشتر از سهم من است ورنج ها بیشتر ازصبرم ووقتی که طا قتم طاق می شود وتحملم تمام وان وقت است که فریاد میزنم ...

     میخواهم که ازت دورشم اما نمیشه

    مثل تومغرورشم اما نمیشه

    ان وقت است که تورا صدا می کنم تورا اه می کشم تورا گریه میکنم تورا نفس می کشم تورا........................!!

    ان وقت در میان خواب وبیداریم  . تو جواب می دهی .دانه های اشکم را پاک میکنی .گره تک تک بغضهایم  را باز میکنی دل شکسته ام را بند می زنی .... بیشتر از تلاشم خوشبختی می دهی وبیشتر از لبها یم خنده می بخشی درد هایم را درمان میکنی تلخی ها را شرین می سازی .... من چه خوشبختم در عالم رو یا با تو.......................!!

     وقتی لبا نت لذیذ تر از قند وهندوانه است چشمهایت اوقات بادام را تلخ می کند یک با غستان انار پشت پیرا هنت دلد ل می کند برای شکفتن .وقتی صدایت را می شنوم از میان هیا هوی این دنیای د یوانه .خود سهراب سپهری .شهریار .مولانا .حا فظ می اید می نیشیند کنار تو وانگشت مرا می گیرد ومی گذارد روی همین غزل تا فال من وتو............  و همیشه تورا لیلا ! این گونه برایت بخوانم ..!

    روشنی طلعت تو ماه ندارد

    پیش روی تو گل رونق گیا ندارد...

    لیلا .! حرف اخر

   هیچ گاه فاصله ها حریف خاطره ها نمی شود .با همه ی نا مهربا نی هایت  همیشه درخاطر منی....





امروز جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:54
آقا ..:: م-شیدا ::..

لیلا سلام 

اینک چیزی به وسعت یک انتظار ایا پایان می یابد ...؟ 

 

   قسمت را گریزی نیست ؟ اما چرادر ان هوای ابری ناگفته دل .مجال باریدن به این من خسته   رادادی       .ترس ازترشدن درخواب ترانه بود یا.....

   اصلا توبگودر های هوی رفتنت .دل توبرای سکوت دل من به اندازه یک پرواز فقط پروازتا سور ستاره ها    تنگ شد ...؟! حالا که رفته ای سکوت می کنم تا باورم شود که نیستی .تاباورم شود که مرده ام تا رود خانه ها به دریا امید ندهند که می ای .تا هیچ ماهی درجیبم تخم نگذارد .تا صدای سوت را بشنوم . تا جاذ به ی زمین را از چشمان توبدانم .ومعلق نشوم میان ستاره وتو .این سکوت چقدر وهم انگیزو بی پایان است .صدای خنده هایت .که همیشه قصه پرداز خیال است ...

دل دل نکن لیلا .!! من که به توگفتم <نه گفتن > تورا هیچ وقت به دل نگرفتم اصلا میدانی که من مدتها ست دیگر خیلی چیزهارا بدل نمی گیرم .تو می پرسی از کی ؟!

ازهمان لحظه ای که بال پرواز پروانه به جرم زیبا بودن . با سوزن سرد سخاوت اذ ین دفتر چه های سنگی شد وکسی برای غربت شان گریه که نه . لحظه ای سکوت هم نکرد . ازهمان زمان که سهم ماند ن های عاشقانه گریه های کودکانه شدوسهم رفتن های بی بهانه وخندهای زیرکانه گردید .به گمانم . گمان  کردی که فراموشم شد .

قرارم این بود که دیگر درابری ترین هوای د ست نوشته هایم هم بارانی نشوم. اما دست خودم که نیست ...؟ به بیکران ها فکرمی کنم دلم در هوای بارانی هوس پرواز دارد .به دور دست ها می نگرم تصویری از خنده هایت براسمان نیل گون نیلی رقم می خورد .به تو می نگرم محومی شوم حتی یادت هم مرا محو می کند ...

می دانی لیلا ! گاهی ادم می گرید بدون انکه چشمانش خیس شود .تنها علامت گریه تر شدن چشم نیست کسانیکه بی چشم خیس گریه می کنند ابری ترند سبک هم نمی شود دست دلشان می لرزند اشک هم نمی ریزند پس خیال شان ناراحت تراست .گاهی ادم ها اب می شود می سوزد بدون اینکه کسی جاری شد ن شان را بیبیند ویا سوختن شان را تما شا کند...

 اما حالا یک دل خوشی تازه پیدا کرده ام .دل خوشی تازه من به این قرار دل بیقرارم با تودر عالم رویا ست . نکند که درعالم خواب هم چشم انتظار بمانم .

لیلا ! تو که این دلخو شی تازه را ازمن نمی گیری ؟ ها ..........!!!

 

   




امروز چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:20
آقا ..:: م-شیدا ::..

دیروز درافسوس نگا هت

وامروزدر افسوس ندیدنت

لحظه هاراگره می زنم

 

 




امروز پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:19
آقا ..:: م-شیدا ::..

             



امروز چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 2:33
آقا ..:: م-شیدا ::..

ليلا ی من سلام

بي مقدمه .! شب كه به صبح اقتدا مي كند اين منم كه در هياهوي بودنت اشك خاطره مي ريزم ...

گوش كن

صدای گام های باران را می شنوی؟

اینجا، بارش باران در مرداد ماه قدری عجیب به نظر می رسد

....نگفته بودم که پاییز امسال زودتر از همیشه آغاز شده است؟

می شنوی که آسمان چگونه با من همدردی می کند؟

می بینی که چگونه پابه پای من می گرید؟

امشب ابرها هم مجنون شده اند.

امشب تمامی هستی بر دلتنگی من دل می سوزاند.

واژه هایم امشب سر نالیدن ندارند، غم نبودنت آنقدر بر دلم سنگینی می کند که در هیچ کلامی یارای بیان این همه رنج را نمی بینم.

آری، بگذار قدری سکوت کنم که سخنی نمی یابم برای شرح اندوهم

امشب اندکی سر بر آسمان بلند کن و گوش بسپار به نوای هق هق ابرها

می شنوی که قلب آسمان چگونه به درد آمده از بغض فروخورده ی ستاره ای مجنون؟!

بگذار باز هم سکوت کنم که خوب می دانم تو نیز همچون من سال هاست که عادت کرده ای اینگونه بی واژه سخن بگویی و من حتی دلتنگ گوش سپردن به نوای نفس های تو هستم در آن سکوت همیشگی ات

بیا امشب را تا سحر سکوت کنیم ... بگذار اشک های ما و آسمان واژه ساز شوند.

 

تو نیستی! و من با رویای تو به زیر باران می روم ... بدون چتر !

... نه برای اینکه اشک هایم را در میان قطرات باران گم کنم

نه! دیگر نیازی نمی بینم که این دانه های اشک را از نگاه آدمیان پنهان سازم

دیگر عادت کرده ام که دیوانه خطاب شوم ...عادت کرده ام که در پاسخ حماقتشان هیچ نگویم.

 

بگذار همه ببینند این هم آغوشی شگفت را

بگذار ببینند که چگونه اشک های من و آسمان در هم می پیچند و یکی می شوند ... بسان روح من و تو

                                                                                

 

آری ، شاید هرگز یکسان نباشیم؛

اما یگانه خواهیم شد

همچون دو قطره ی باران

 




امروز چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:35
آقا ..:: م-شیدا ::..

  گفته بودم چو بیایی غم دل باتو بگویم چه بگویم که غم از دل برود     چون    تو بیایی

    ليلا سلام ! باز همان ملال هميشگي تو به سراغم امده اين      بار فقط قطعه كو چك

برايت مي نويسم چون بغضم بيش ازاين امان نمي دهد

گفتند که عشق را به بهای از دست دادن معشوق بیاموز

گفتند عادت می شود این با تو بودن ها

تو نبودی و من چشم به راه آمدنت پناه بردم به سکوت و با یاد تو غرق جنون شدم

و چقدر منطقی گفتند که اگر باشی و اگر بیایی از اوج عشق به دوست داشتن می افتیم و شاید پایین تر از آن؛ چیزی شبیه وابستگی و علاقه ای سطحی!

اما چه می فهمید عقلی که کشته ی عشق نبود؟

چه می دانست از این نبودن ها دلی که هرگز دلتنگ نشد؟

چگونه می توانست بینا باشد چشمی که هرگز بر انتظار نگریسته بود؟

و من تنها پاسخم این بود که جدایی نیز عادت خواهد شد اگر عشقی نباشد ، مثل با تو بودن!

گفتم که تنها عشق در هم می شکند این حصار عادت را و اگر احساسی دستخوش رکود شود شایسته نیست که عشق بنامیمش

گفتم که نمی خواهم عادت کنم به این نبودن ها، به این ندیدن ها و نزیستن ها

و چشم بر آسمان عاجزانه فریاد برآوردم : "خدای من! مگذار که مرگ عادتم شود."

و خداوند درآن سکوت مملؤ از آرامشش با لبخندی که زیبایی اش تنها در دل می گنجد در دستانی که ملتمسانه بر آسمان آبی اش بلند بود نشانه و پاسخی از جنس یک شبدر گذاشت ... شبدر آرزویی با 4 پر !

شاید برای اینکه به یادبیاورم قدری عادت کرده ام به نبودنت،تاشاید این عادتهارا پس زنم و در دل آرزو کنم تورا

می اندیشم که اگر نبودی ، اگر نیامدی، تنها به خواست من بود، شاید هرگز اینچنین تمام وسعت قلبم را برای خواستنت با خود نداشتم

شاید عقل با تردید هایش دریغ کرده بود از من تمامی نیازم را

و خداوند به من آموخت که چگونه بی نیازم می کند اگر با تمام قلبم نیازمند شوم

شاید هرگز تورا اینچنین نخواسته بودم در تنهایی ام که نیامدی

عزیزکم! ببخش مرا به خاطر این همه کوتاهی

اینک باز هم هستی پس از این همه نبودن و باز محرومم از لمس دستانت در پس این فاصله ها

سال هاست که اشک هایم رادر گلو بسان بغض ساده و بی بهانه ی یک کودک نهفته ام و سال هاست که چشمانم در حسرت باریدن اند بر شانه ای که هیچ گاه سر بر آن آرام نگرفت مگر در رؤیای با تو بودنم

باز هم هستی

هستی اما شبیه نبودن هایت

پس کی می گشاید این عقده های نشکفته ام که پرا ست از حسرت زیستنت؟

می بینی؟

هستی و باز سرشارم از اشتیاق بوسه ای که هیچگاه بر لبانت ننشست و در آرزوی باریدن بغض فروخورده ای که هیچ گاه نشکست بر شانه هایی که بارها گفته بودی پناه تنهایی ام خواهند شد

و اما من، باز هم با توام در خیال مجنونم ... با توام در نبودنت و این نبودن ها را شبیه بودنت می زیم

بااین همه بگذار کمی چشم بگشایم مبادا که پای بیرون گذاشته باشم از مرز باریک میان جنون و حماقت

آری ، بگذار اینبار در رویای جنونم باور کنم که نیستی!

باور کنم که چیزی بیش از این می خواهم

باور کنم که عشق قناعت نمی شناسد

اینبار نیازمند چیزی بیش از این ها خواهم شد

من همه ی بودنت را آرزو کرده ام

خداوندا! مگر نه اینکه بی نیازی ام تنها در دستان تو می گنجد؟

می بینی؟ اینک این چشم ها سرشارند از نیاز عاشقی !

مگذار که بر جنون نبودنش عادت کنم !

مگذار.....




امروز چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 1:10
آقا ..:: م-شیدا ::..

       من و گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه



امروز چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 3:59
آقا ..:: م-شیدا ::..

عطر نفس های تو.......

 

نامه ای دیگر برایت می نگارم لیلا

باز ازنودرد هارامی  شمارم    لیلا

باز تگرار همان نا گفته های روبرو

باز سوگندی که بیتو بی قرارم لیلا

نامه قبلی نمی دانم به تو رسید

باز کردی خواندی اش دیدی چه زارم لیلا

 

سایه نشین خیال ! نازنین لیلا سلام قشنگترین گلهای دنیا تقدیم به تو به خاطر قشنگترین لحظه ای دنیا برای من .زندگیم با عطر نفس های تو رنگ می گیرد وکاش امتداد لحظه هایم تکرار همیشه با تو بودن بود.پرچمدار سرنوشت من .مانده نباشی درست یک هفته از یک سا لگی عاشق شدنم برتو کذشت .برمن برخیا لت مبارک باد ! دراین مدت که تو در سفری من هر شب کبوتردلم را تا بیگران ها پرواز می دهم تا شاید برایم خبرازتوبیاورد هرروز وهرشب کنار پنجره ای سرد بی روح چشم به را ه کبوترم درغربت به خوش که می گذرد . نمیدانم شلوغی وغوغا ی شهر کابل به نازک خیا لی چون تو ساز گاری دارد یانه .......ازرا دور با قلب ما لا مال از مهر حضورت دامن دامن گل سلام تقدیم می کنم .دوری توازمن ومن از تو اگر هزاران عیب داشته باشد . دلتنگی یک خوبی دارد ان فرصتی است که فرا هم می اید تا انسان به علا قمند ی هایش فگر کند ودراین فا صله هاست که گاه ادمی می فهمند که چه قدر یک چیز را دوست دارد عمق دلتنگی ها حکایت شرین دلبستکی های پایدار ادمی است .دراین مدت گه تورا ند ید م هر شب خوابت را می بینم روشن چون بیداری ! اما از همه روشنتر دی شبب خواب تورا دیدم که امده ای با همان رو سری خا کی همیشه گی ات با همان دامن دریای رنگ گیسوانت افشان درماه ستاره بود گلهای پراهنت را فوج پروانه ها می بویند درخواب دیدم که باران گرفت اسمان تنها برای تو می بارید .ریزش باران گونه هایت را شداب میگرد درخواب دیدم که رمه اهوان درچمن زار نگاهت علف شیدای  می چرید .دردستانت سبد ی از انار وسیب .درخواب دیدم که بغض باد بادک تر کید واشک های زیبای کود کی در چشم خاطره ها حلقه زد .من در خواب از تو پرسیدم عشق ارزان در کجا پیدا می شود .محبت پاو چند است ! در خواب دیدم وقتی که با گلها تکلم می کردی گلها خود را برادر بلبل می دانست وبلبل خودرا غلام گل می خواند .درخواب دیدم که در دشتی پراز گل می ای دشتی پرازخنده دیدار مهربانی بود هیچ کس گرسنگی عشق را ند اشت محبت را کدای نمی کرد .درخواب دید م که در لب پنجره از نور نشته ای عشق را نقاشی می کنی وبه زندگی اب مانده گاری می دهی درخواب دیدم دست هایت تاریک گریه اورند چشم هایت مثل کودکانی که سوزش زخم را پوف می کنند

لیلا زندگی طغیانی است بر تمام در های بسته وعشق بارور ترین میوه زندگی است .روان سهراب سپهری شاد که گفت <زندگی رسم خوشایندی است زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من تو برود>اری زندگی چیزی نیست جز لبخند ها وخاطره ها زندگی تجربه زنده پروانه هاست زندگی یعنی حساب عشق.هندسه زیبای .رسم چهره یار نقاشی نگاه دوست وانشای احساس را نوشتن است .حالا تو بگو لیلا ؟به نظر تو کدام ائینه سرمه انگیزتر است حالا به خیال تو کدام خاطره را به خواب ببرم حالا ار دولت پریشانی توکدام سلسله جنون را انتخاب کنم حالا به حال وضع فراق تو که نیستی گریه ام می گیرد نیستی به اندازه تمام دلواپسی های بغض الودم فراق تو بوی خاکی را می دهد که بر سینه عا شق دل سوخته ات می ریزد .فراق تو مثل فانوسی است که در توطئه باد در تشویش خاموشی است .فراق تو مثل بدهکاری عظمی است که ان را باید به قیمت جان کندن پرداخت کرد.

فراق تو مثل طعنه است که زمانه به دلداده تو میزند فراق تو مثل اشیانه دل عاشق است که دران کبوتر تنهای تخم گذاری غم میکند .راستی یادت هست روزی را کهامده بودی به خاطر کاری بدون اینکه به من بگوی که به سفر می روی خدا حا فظی کردی .دست کودک بیمار .دلم را گرفته بود در سنگستان سرگردانی قدم می زدم روزی که برای اولین بار گرد وغبار پریشانی در چهره ام نشست ومن در بلا تکلفی محض شعر گفتم ...

مسافر می شود لیلا مرا گم می کند این بار     خیا ل کشتنم را بار چندم می کند این بار

در سرگردانی صرف داستان فاقت را نویشتم روزی که تقویم ها از به یاد اوردنش ورق ورق می شود .خاطره ها از سوزنا کی اش اتش می گیرد .روزی که مجبور شدم قلبم را به اندوه اجاره بدهم .روزی که لب های تودر غنچه ها وزیدن گرفت هرجا قدم می زدی بنفشها به یاد تو بود .بهار با تمام عطر هایش تورا ترنم میکرد .این دلداده شیدا تو تبرکا جای پای خیالت را بوسد این شیدای دل سوخته دلش می خواهد یک سیخ کباب محبت توشود .لیلا من نمی د انم چقدر این دوری ها خوبند .فقط به شرط انکه خیلی طولا نی نباشد .دوری خوب است فقط وقتی که به نزدیک شدن ودیدن تمام شود .لیلا وقتی نام تورا می برم احساس می کنم ناز افرین ترین موﮊه های جهان را اراده کرده ام اما افسوس که من نمی توانم همه شفتگی ام را بیان کنم واﮊه هادر هنگام نوشتن گم می شود گلمات در من مذاب می شود افسوس که نامه نمیتواند قا فله طولا نی گلایه را به سر منزل مقصود برساند .لیلا این یکصد پنجا ه ششمین نامه ایست که برایت می نویسم .ارزوهایم باتو شروع شد وبه تو هم ختم می شود اما نا مه هایم برای تو شروع شد و.......اگر روزی بدستت رسید بخوان انقدر بخوان که در های نهفته وپریشان در این نامه ها با زبان دلت هما هنگ شود . باز هم اگر قبول خاطرت نشد بر من به بخش که از این بهتر نتوا نستم اگر حوس کردی جواب نامه ام را بدهی سلامش را با زیبای مخلوط کن واشک را با خاطره ممزوج بساز وائینه را در شعا ع لبخند بگذار تا مهربانی بدرخشد .لیلا یادت باشد روی نامه ام مهر برگشت نز نی یادم هست نبضی که بی یاد تو بزند معنای زندگی را نمی فهمد .اگر کدام سفارشی نیست شب به خیر خوابت در سفرخوش رویا هایت شرین .دیر نکنی زود برگرد ...لیلا خدا حا فظی نمی کنم چرا که تو خود حضور مدامی

وبا انهم خد ا نگهدار ..دوختر شکوفه های معطر حس شگفت گل سرخ ....لیلا.

شید ا تر از دیروز  ......م .شید ا




امروز پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 3:58
آقا ..:: م-شیدا ::..

  • .     دل تنگ که می شود در سرایش این قلب  محجوب ..... من درتمنای کدامین چشمه ازچشمان        ابی ات به دشت دلواپسی هایم خیره بمانم . لیلا ...در رهگذر دست های تو از حاشیه ممتد تنم           حس دلپذیر در نوردیدن روحت میان داغی نفس های که هنوز نمرده اند مرا در جنونی          پرعطش می کشاند . دست در دست تو .برای من بودنم اوازی از حنجره ات می خوانم گوش        سپرده ای به تپش قلبی که در زیر سنگنی دل نشین نگا هت . نا . ندارد ........  
  • .     برای برخیزاند نی قلبی که دست های محصورش کرده اند .من در تمنای کدامین لبخند تو بود       که سوختم . 
  • .     تو انگار سالها ست که رفته ای ...برمی خیزم ودر نبود تو شانه به شانه ای هر چه بی توست پا      های خسته ام را وا میدارم . نه نای رفتن است ونه نای رفتن . چقدر سا لها ست که من مانده ام      از نبودنت ...خداوند گاری که در عشق مخلوقش چینین در افتاده است .... گل تو میان انگشتانم      .رنگ چشمهایت میان نزدیک ترین پیاله لب می رسانم به ابی ترین چشمت . ..چشمت خیس         می شود از بوسه هایم می نشینم به تما شای تنی که نبود . نگا هم کن لیلا چه گونه فرسوده ام       میان این سنگستان جا ماند این دیار با هر ان چه ازمن تو جاماند بود .نه قلبی که عاشق به    شود         نه دلی که به تپد .... ویا نه دلی که عاشق بشود ویا نه قلبی که به تپد ن گوش کند ...اه کوتای        میان نوازش هایت وتن ازردگی وچشم های کشییده در پهنه سرد اسمان....   
  • .     چشم هایم را می بندم میان نوازش سرسام اور ...اوازی که در گوش هایم می رود ومی             اید ...صورتت روی صورتم خم می شود دستم را می گذاری روی صور تت ..... می گوی ارام    دها نت راباز کن ...نمی کنم ....دست می اندازم دور گردنت نگاهم می کنی ...غرق می شوم در    امواج چشمهایت ...پاهایم کرخت شده اند سرم را بلند می کنم ...حرکت که می کنم صورتی          کنارم خم می شود سمت من چشم های در شت وابی رنگ ...صدایت می اید  
  • .     ارام می گوی . شید ا. جان می گیرم پرواز می کنم اب می شوم ...سرخ که می شوم نمی بیند ویا     می بیند ولبخند می زند .؟ بر می گردم به درخت ها ی قریه وکوه چو گانی نگا می کنم ...می      گویم امروز هوا چقدر گرم است ....
  •                             دستم را می گیری میان دستانت.می گوی تب داری.برمی گردم کسی مرا    تکان    می دهد .نما زت   قضا نشود ...  



امروز پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 3:36
آقا ..:: م-شیدا ::..

تورا فرا می خوانم

 ازشرق وغرب

ازشمال وجنوب

 انقلاب می کنم

نا م تو بلند

 فریاد خواهم کرد

  لیلا

 ◊

 

 سلام لیلا

 نقطه سر سطر

 زند گی خوب است

اگر چه در بن بست

اگر چه با دل پر خو ن

همین گه دل در نگا ه بسته ام

زیبا ست

 تمام نقطه سر سطر

 نقطه چین .. یعنی

چشین یعنی

 چشما نم غبار شد

 باد با خود به شهر خاطره برد

 

 

 




امروز پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 3:17
آقا ..:: م-شیدا ::..

مو هایم را شانه

                                                    می کنم

                                                   لباس ها یم را

                                                   اتو کشیده به پوشم

                                                     وبخوابم

                                                    صبح راد یو ها اعلا ن کردند

                                                   امشب تو به خو ابم

                                                    می ای




امروز سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:31
آقا ..:: م-شیدا ::..

                                         برای امد نت

                                        دسته گلی دارم

                                       برای رفتند قطر ه اشکی

                                        چه با شکوه فرا

                                        می رسی

                                         چه بی قرار سفر

                                         می کنی




امروز سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:17
آقا ..:: م-شیدا ::..




امروز سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:46
آقا ..:: م-شیدا ::..

       دل تنگ که می شود در سرایش این قلب  محجوب ..... من درتمنای کدامین چشمه ازچشمان        ابی ات به دشت دلواپسی هایم خیره بمانم . لیلا ...در رهگذر دست های تو از حاشیه ممتد تنم           حس دلپذیر در نوردیدن روحت میان داغی نفس های که هنوز نمرده اند مرا در جنونی          پرعطش می کشاند . دست در دست تو .برای من بودنم اوازی از حنجره ات می خوانم گوش       سپرده ای به تپش قلبی که در زیر سنگنی دل نشین نگا هت . نا . ندارد ........  

     برای برخیزاند نی قلبی که دست های محصورش کرده اند .من در تمنای کدامین لبخند تو بود       که سوختم . 

    تو انگار سالها ست که رفته ای ...برمی خیزم ودر نبود تو شانه به شانه ای هر چه بی توست پا      های خسته ام را وا میدارم . نه نای رفتن است ونه نای رفتن . چقدر سا لها ست که من مانده ام      از نبودنت ...خداوند گاری که در عشق مخلوقش چینین در افتاده است .... گل تو میان انگشتانم      .رنگ چشمهایت میان نزدیک ترین پیاله لب می رسانم به ابی ترین چشمت . ..چشمت خیس         می شود از بوسه هایم می نشینم به تما شای تنی که نبود . نگا هم کن لیلا چه گونه فرسوده ام     میان این سنگستان جا ماند این دیار با هر ان چه ازمن تو جاماند بود .نه قلبی که عاشق به شود     نه دلی که به تپد .... ویا نه دلی که عاشق بشود ویا نه قلبی که به تپد ن گوش کند ...اه کوتای        میان نوازش هایت وتن ازردگی وچشم های کشییده در پهنه سرد اسمان....   

    چشم هایم را می بندم میان نوازش سرسام اور ...اوازی که در گوش هایم می رود ومی             اید ...صورتت روی صورتم خم می شود دستم را می گذاری روی صور تت ..... می گوی ارام    دها نت راباز کن ...نمی کنم ....دست می اندازم دور گردنت نگاهم می کنی ...غرق می شوم در    امواج چشمهایت ...پاهایم کرخت شده اند سرم را بلند می کنم ...حرکت که می کنم صورتی          کنارم خم می شود سمت من چشم های در شت وابی رنگ ...صدایت می اید  

   ارام می گوی . شید ا. جان می گیرم پرواز می کنم اب می شوم ...سرخ که می شوم نمی بیند ویا     می بیند ولبخند می زند .؟ بر می گردم به درخت ها ی قریه وکوه چو گانی نگا می کنم ...می      گویم امروز هوا چقدر گرم است ....

  دستم را می گیری میان دستانت.می گوی تب داری.برمی گردم کسی مرا تکان می دهد .نما زت   قضا نشود ...  




امروز سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:12
آقا ..:: م-شیدا ::..

 

 

           صفحات مربود به مرا

           پاک کن

           ویا  پاره پاره

           کن

          این بهترین را

           برای فرامو ش کردن

          فرامو ش شد ه ای چون من...

          اخر من...




امروز سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:5
آقا ..:: م-شیدا ::..

                      توچرا این قد رزیبا شد های امروز

                      چرا چشمهای تو مرا به چرای سرمه دعوت میکند

                      دست کدام هنرمندی تمام تورا نقا شی کرد

                      من صحرا تنهای ام

                      تنهای در من قد م می زند

                     تو می ای از دامنت ستاره می ریزد

                     نگا ه من همه خلاصه رنج

                      نگا ه من بغض دریا ست

                      نگاه من از چشم ها ی تو

                       به دنیا امده است

 

                    ♦

 

                       مرا صدا کن

                       وقتی میخواهم ترا در میان کوهستان صدا کنم

                       ترا صدا کن

                       به خاطر قوانین عا شقانه جهان

                       صدایم کن

                      تا شبیه افتاب شوم

                      صدای تو عشق لبخند است

                      صدایم کن

                      تا از گیا هان عبور کنم

                       صدایم کن  ا ه ای ناجی ترانه های جا ویدان

                     صدایت نازکتر ازدل پروانه ها ست

                     لب هایت د ر تخیل من می جنبند

 

                    ♦

 

                    در تمام لغت نامه ها سفر کردم

                    یک واﮋه زیبا می خواهم

                    تا اینکه شنیدم

                   تما م واﮋه ها

                   هم گام

                   هم صدا

                    می گویند

                              لیلا

                 ♦

 

                       لیلا لیلا لیلا

                       من از بلور عطر اگین نگاهت

                       با تو سخن می گویم

                       از فردا های نیامده

ا                      زلحظه های که در مه مهربان عا شقی گم شد

                        حا لا تو با درخت

                        ریشه سوخته ای که به با غش بر گرد د

                        چه می توان گفت

 

              ♦

               خوش به دوستان به حال ....

              بار عمت رابرشانه های کوه بگذاری کمرش خم می شود وحیرت می                کنم         ازخود م که خدا چه تحملی داده به من راستی روز گار                 خوش که می گذرد خبری ازما نمی گیری ...مهم است نه

وگرنه اواره ومجنون صد صحرا مثل من که سراغ گرفتن ندارد ازچه کسی سرا غم را بگیری چه نشانی های بد هی ؟ اقا خانم برادر .... م شید ای مرا ندیدی

خوش به حا لت وخوش به حا ل ان دوستان ویا چه می دانم دوستان جدید ت خدا کند که لا یقت با شند کا ش قد رت را بدانند گاش که می شد به انها می گفتم که چه قدر ما هی چقدر نازی  چقدر زلالی چقد ر جا نا نی نه تعریف نیست این تکلیف است این حقی است که تو به گردنم داری اگر نگویم بی انصافی گرده ام اگر نگویم به وظیفه ام عمل نگرده ام بگذار همه بد انند که با چه کسی طر فند تودریای به چشمانت سوگند قطع نگن بندبند وجودم به سلام می کند کسی کهاز روز اول مشق زندگی می گرد دیوانه توبود دیوانه توشد ودیوانه توماند وبا انکه می دانم که هیج در اینجا معنا ی دیوانه شدن را نمی داند ...ان هم حتا تو ................... همین لیلا

 




امروز شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:29
آقا ..:: م-شیدا ::..

     

           وقتی بهار امده بود    

           تورفته بودی

           این را

          از ترانه های پس از تو

          فهمیدم

          کابل تورا

         بیشتر از ما دوست داشت

         این را

        ازنیا مد نت

         دانستم....




امروز شنبه هفتم مهر 1386ساعت 3:20
آقا ..:: م-شیدا ::..

همه حد س میزنند که نامه برای تو می نویسم می گویند شیدا چقد رعین هم می نویسی .؟ لحنی لهجه ای دلیلی لا اقل عوض کن .بگذار ندا نند ....برای عوض لحن ورنگ چشم وبغضی شعر واشک های که مثل مه روی نامه می غلطند باید معشوق را عوض کرد ...دلم می خواهد قسمی که به گوش تمام شان برسد فریاد بزنم اورا نه عوض می کنم ونه عوض می شود .پس داستان هم چنان ادامه دارند.....وحالا دلم برای خودم برای همه نجوا هایم تنگ شده است حالا فقط دوست دارم بعضی وقت ها اگر خلوتی باشد اگر رمقی مانده باشد بنشینم همین رقم خیالم را رها کنم که دامن تورا بگیرد مگربا خود ت به اسمانم ببری ...مگر بخت هم صحبتی باتو بصیبم شود میدانی که فراوانی خوابت را می بینم .......... اما حکایت من خیلی کهنه تر ازاین هاست خودت میدانی که این روزها اشفته ام میدانی که چگونه اواره شدم ...امروز داشتم صدایت گوش میدادم دلم پرکشید برای دیدنت ..چراغ خانه روشن بود صدای خنده هایت می امد ...چه احساس خوبیست شاد مانی تو..........

صدای تورا لا به لای حنجره <شجریان >می شنوم با زخمهای حنجره اش که درگلنار گل می کند .صدای نفس هایت را میان تک تک نت های معروفی حس میکنم وقتی برای نواختن الهه ناز گلا یه هارا نوازش می دهد .صدایت را میان وزشباد می بینم وصدای ها یده همچو نسیم جاری می شود برگیسویت .<وقتی عاشق شوی راز دلت گفته نتا نی چه قدر سخته خدایا چه قدر سخته خدایا > تورا میان صدای گرم < امرجان صبوری > جستجو میکنم وقتی که می خواند < نه ان سایه ی سردی که گل شبنم بیگیرد نه ان اعوش گرمی که ادم دم بیگیرد >

ان وقت موسقی پنهان از میان ابر ها فواره می زند بلند ترین اسمان هم گام با دل من صدای علی رضا افتخاری است <دوست دارم که دستهای تورا داشته باشم ..تاتما م خوبی های تورا داشته باشم ..................>توباور کن لیلا این روزها دلم برای تو پر میزند .؟ درستش این است که پرپر می زند فردا شاید روزی دیگری باشد اما یقین دارم اگر تو باشی بهار پشت پیرا هنت اجازه امدن پائیز را در هیچ فردای نخواهد داد..........همین

 

 




امروز شنبه هفتم مهر 1386ساعت 3:5
آقا ..:: م-شیدا ::..

     لیلا                                                                                                      

        با لا بیا ئ

              سبز می شوم

                 میان رگهایت

                   ببین چقد ر سرخ شده ای

                      تازه دارم شکفته 

                        می شو م


                                         لیلا          

                                    بید ار می شوم

                             تمام نیلی را روشن کرده ای

                                    مشتی لبخند

                                       می پا شی

                                       به صورتم

                                     شعری برای تو

                                     پر می کشد از لبانم

                                      وپروا نه می شوم

                                   برشانه ات می نشیند

                                         انگاه روزم

                                          اغاز می شود

                               با چشم هایت که غرق شبنمند

 




امروز شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:10
آقا ..:: م-شیدا ::..

  

نامه هایی که به دستت نرسید

♦ م. شیدا

نفرین به زندگی که تو ماهی و من آدمم            نفرین به من که  پیش فراوانیت کمم

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست، دیوانه کسی که معشوق را در مجاورت آغوش دیگری ببیند و باز برایش بنویسد. سللمی که در این نامه برایت می نویسم طعم و رنگش فرق دارد. اگر لا به لای حرفهایم طعم  خوشی را حس کردی، بدان که ناخواسته ازدست قلم در رفته است برایم از تو خبر آورد! نه که غریب نوازی کرده ای و حالم را پرسیده ای و دیوانه ام خوانده ای. مگر آفتاب از کدام سو برآمد که یادم کردی؟ لیلا! از تو گله ای نیست. به  جای گله از تو گلایه ها را نوازش می دهم و خوب می دانم در نگاه آنانی که پرواز رانمی فهمند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد.

کسی که از روز اول مشق زندگی می کرد دیوانه تو بود دیوانه تو شد دیوانه تو ماند و باآنکه می دانم که هیچ کس در اینجا معنای دیوانه شدن را نمی دانند ... حتی تو ....

من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست حتا اگر عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل به قول تو "دیوانه" از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرئت می گویم خیلی صمیمانه تر از دوست داشتن تو دوستت دارم، امانه مثل قدیم...!

من همیشه تاریخ و تقویم را گم می کنم و فاصه زمانی هرگز خوب به یادم نمی ماند. همین است که نمی توانم دقیقا برایت بگویم چقدر می گذرد که به زنجیر جنون تو گرفتار شده ام. چقدر می گذرد که آوراه ام  کرده ای. فرقی هم نمی کند هر چیزی را دلیلی هست و در این اسارت نیز علتی بود که تو یک روز خواهی دانست. دیوانه تو مجنون است.

امشب بیدارم و بیدار می نشینم تا انتظار پشیمانی بیافریند. مدتهاست که شبهای اندوه بار من از تصویر پروانه خالیست. از آن زمانی که دل به خیال تو سپرده ام نگاهت مرا مصلوب می کند و در این مدت هرگز مهلتی برای گفتن آنچه بر من گذشت به دست نیامد. واژه ها در من مذاب شدند دراین سرمای زندگی سوز واژه ها را در وجود من بستند.

من عمریست تشنگی گفت را به شهر چشمانت آورده ام ماهاست که دفتر روزگارم به نام تو ورق می خورد سر سیر ترین واژه نام تو بود شاداب ترین لحظه لحظه ای بود که با یاد تو به آرامش می رسیدم. حالا که دلت را سبک کرده ای از هوای من چرا از تو نگویم؟ چرا اشکهایم را نسرایم وقتی که همه دریاهای اندوه در قلب من جریان دارد چرا یک قطره پر هیاهو نباشم. چه شبها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی آویختم. چه روزها که به یاد تو باسنگ چوب درخت درد دل کردم  آنقدر منتظرت ماندم تا تو از سفر برگردی چه قدر در حسرت لحظه ای ماندم که تو آرام تر از خواب درختان به سراغ من بیایی چقدر درحسرت لحظه ای ماند تو  بیایی تا من با شکوفه های سیب برایت تابلوی ازنقاشی بکشم و می خواستم تمام بغضهایم بر شانه های تو آب شود. چقدر دلم برایت تنگ می شد نه هر شب نه هر روز بلکه هر لحظه این را عقربه های ساعت نیز می دانند خطوط دفترم نامت را ازبر کرده اند. اگر شب تو را ننوشتم دل آبی خود کارم برایت تنگ می شد. باز می پرسم لیلا با آنکه دلت را سبک کرده ای از هوای من اگر را تو ننویسم جواب کلمات پر شوری که میخواهند به دیدارت بیایند چه بدهم. لیلا میان بیگانگی و یگانگی هزارخانه فاصله است کسانی هستند که ما به ایشان و ایشان به ما سلام می گویند با ما گرد یک سفره می نشیند چای می خورند می گویند می خندند شما را به تو و تو را به هیچ بدل می کند تا بنای تو را فرورریزد آنها میخواهند که تلقین کنند که صمیمیت باشد اما حقیقت نه...!

اما این منم که تو را نگین می سازم میان حلقه خاطره های گذشته ام. خودم را می فروشم تا برای روز تولدت شاخه گلی بیاورم. در دفتر یادبودت خواهم نوشت "هرگز از یاد نخواهم برد" از یادت نرود لیلا! که این گونه شناساییها و آشناییها بیشتر از عداوت و دوشمنی آدمی را خاک می کند. عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن رابه آزمایش گذاشت یا زیر هم نوشت. عشق معامله نیست اگر قیمت مناسب بود بدهی. تو باور کن هر آشنایی تازه اندوه تازه است و هر سلام سر آغاز دردناک یک خدا حافظی است. تو یک روز خواهی دانست که باغ یک عمر تنهایی بی تو را چگونه آبیاری کرده ام. دستمالهای مرطوب تسکین دهنده  دردهای بزرگ نیستند. تو بگو لیلا! اگر من تو را داشتم به کجای این دنیای پر غوغا بر می خورد اگر تو مال من بودی چه چیزی جز آرامش می ماند. لیلا! تو بپرس یک سؤال بپرس تا من با یک دنیا غزل با یک آسمان مثنوی بگویم چقدر با یک واژه طوفان به پا می کنی و با واژه دیگر آفتاب می کاری. باران هم عضو ثابت دیوانگی های م. شیدایت است. اهل تمنا نبودم و نیستم. لیلا! محض رضای خدا یک بار به سبک آدمهای خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هرکس که باشند عزا می گیرند با حرص پاسخ نامه ام را بنویس. ببینم دنیای بی رؤیای بی فردا دست کیست؟ حرف آخر لیلا! تو مرا از من جدا کردی تو مرا از روئیدن بازداشتی تو هرگز نخواهی دانست که من در امتداد این دلدادگی چگونه باطل شدم؟ حالا تو با درخت ریشه سوخته ای که به باغش باز می گردد چه می توانم گفت؟




امروز سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:29
آقا ..:: م-شیدا ::..